![]() |
![]() |
|
|
مراازاين كه ميبيني پريشان تر چه مي خواهي ازاين آتش به جزيك مشت خاكستر چه مي خواهي من ازاوج نگاه توبه زيرپايت افتادم بيااين اوج واين پروازواين باورچه مي خواهي مراازاين كه ميبيني پريشان ترچه مي خواهي مرابيخودبه باران مي بري بامستي چشمت بيا اين چشمها اين گونه هاي ترچه مي خواهي براي ادعاي عشق اگراين سينه كافي نيست بيااين تيغ واين شمشيرواين هم سرچه مي خواهي من آن فرهادمسكينم كه كوه بهرتوكندم بگوشيرين ترين رويابگوديگرچه مي خواهي تمام اين غزل باخون رگهايم نثارت باد بگوديگرعزيزمن بگوديگرچه مي خواهي |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:3 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به وبلاگم
خوش اومدیدمن غروب هستم امیدوارم لحظات خوبی در این وب داشته باشید _________________ زبانم را نمي داني نگاهم رانمي بيني زاشكم بي خبرماندي وآهم رانمي بيني سخن ها خفته در چشمم نگاهم صدزبان دارد چرااي بي وفا طرز نگاهم رانمي بيني چرا يكدم كنارمن نمي ماني چرايكدم بيادمن نمي آيي بياد آور بيادآوركه آن روزطلايي را بيادآوربياد آور ____________________ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي ____________________ من ازدل تنگی دارم میمیرم |
| نویسندگان |
|
غروب غروب |
|
RSS
|