![]() |
![]() |
|
|
دارم از چشات می خونم باورش سخته هنوزم
تو نباشی توی شعرام من دیگه از کی بخونم حالا که می خوام بمونی شعر رفتن و می خونی قلب من عاشق ترینه اینو از چشام می خونی دست تو ، تو دست من بود نمی دونم کی تورو ازم گرفت نمی دونم که کدوم نگاه شوم قصه جدایی رو برام نوشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:30 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به وبلاگم
خوش اومدیدمن غروب هستم امیدوارم لحظات خوبی در این وب داشته باشید _________________ زبانم را نمي داني نگاهم رانمي بيني زاشكم بي خبرماندي وآهم رانمي بيني سخن ها خفته در چشمم نگاهم صدزبان دارد چرااي بي وفا طرز نگاهم رانمي بيني چرا يكدم كنارمن نمي ماني چرايكدم بيادمن نمي آيي بياد آور بيادآوركه آن روزطلايي را بيادآوربياد آور ____________________ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي ____________________ من ازدل تنگی دارم میمیرم |
| نویسندگان |
|
غروب غروب |
|
RSS
|