![]() |
![]() |
|
|
با تو چه زندگيايي ، كه تو رؤيا هام نداشتم تك و تنها بودم اما ، تورو تنها نميذاشتم چه سفر ها با تو كردم ، چه سفر ها تو رو بردم دم مرگ رسيدم اما ، به هواي تو نمردم دارم از تو مي نويسم ، كه نگي دوست ندارم از توكه با يه نگاهت ، زيرورو شد روزگارم موقه ي نوشتنام ، وقت اسم گذاشتنام كسي رو جز تو نداشتم ، اسم رو جز تو نميذاشتم من تموم قصه هام ، قصه ي توست اگه غمگينه ، اون از غصه ي توست حتي من به ارزوهات ، تو رو آخر مي رسوندم مي رسيدي تو من اما ، آرزو به دل مي موندم هي ميخواستم كه بگم ، كه بدوني حالمو اما ترس و دلهره ، خط مي زد خيالمو توي گفتن و نگفتن ، از چه روزايي گذشتم اونقده رفتم و رفتم ، كه هنوزم بر نگشتم من تموم قصه هام ، قصه ي توست اگه غمگينه ، اون از غصه ي توست هر چي شعرعاشقونش ، من براي تو نوشتم تو جهنم سوختم اما ، مي نوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتن ، عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون ، چه كسي باعثشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:56 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به وبلاگم
خوش اومدیدمن غروب هستم امیدوارم لحظات خوبی در این وب داشته باشید _________________ زبانم را نمي داني نگاهم رانمي بيني زاشكم بي خبرماندي وآهم رانمي بيني سخن ها خفته در چشمم نگاهم صدزبان دارد چرااي بي وفا طرز نگاهم رانمي بيني چرا يكدم كنارمن نمي ماني چرايكدم بيادمن نمي آيي بياد آور بيادآوركه آن روزطلايي را بيادآوربياد آور ____________________ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي ____________________ من ازدل تنگی دارم میمیرم |
| نویسندگان |
|
غروب غروب |
|
RSS
|