تبليغاتX
من از دل تنگی دارم میمیرم

راز عشق در اين است كه...

بيشتر با نگاه حرف بزني ،
اگر هنگام صحبت كردن از نگاه استفاده كني ،
دوست داشتن را به يكديگر منتقل كرده اي
شوخي را با ديگران فراموش نكني ،
در ضمن مراقب شوخي ها هم باش ،
شوخي نا پسند نكن ،
شوخي بايد از روي حسن نيت باشد نه نيشدار.

راز عشق در اين است كه ...

به محبوبتان قدرت آرامش دهيد ،

واز او قدرت وآرامش دريافت كنيد،

اما....... نه با اصرار.

راز عشق در اين است كه...

به ديگري لذت ببخشي ،
ولي عشق را براي لذت نخواهي
زيرا عشق حقيقي هوي وهوس نيست
.
راز عشق در اين است كه ...

باورها ،آرمان ها واهدافتان را با يكديگر در ميان بگذاريد.

راز عشق در اين است كه ...

به عشق بيشتر از يكد يگراحترام بگذاريد،

زيرا عشق يك هد يه ازلي خداوند است.

حس تملك را از خود دور كني .

راز عشق در اين است كه ...

در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود .

راز عشق در اين است كه...

در سكوت دست يكديگر رابگيريد،

كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد.

راز عشق در اين است كه ...

به يكد يگرسخت نگيريد،

عشقي كه آزادانه هديه نشود ،اسارت است

این نظر من بود :

به نظر تو راز عشق چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط غروب | 

يک‌ شب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود
ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود

چشم‌هايت انگاری چشمه‌ی نجابت بود
آمد او - به خود گفتم : آن‌ که توی خوابت بود

چشم‌هات می‌گفتند: عاشقی نخواهی کرد
دور می‌شدم گفتی: صبر کن! ببين! برگرد

عاشقانه خنديدی، دستمان به هم پيوست
خلوت قشنگی داشت کوچه‌ای که يادت هست

کوچه را که يادت هست، بافتش قديمی بود
و هميشه می‌گفتی: خلوتش صميمی بود

با بهانه‌ی باران، چشم‌هايمان تر بود
کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه ! راستی که محشر بود

                        با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم 
                تازه اول شب بود، زود بود برگرديم 

                میروی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد 
               زود باز می‌گردی، کاش باورم می‌شد 

                در کنار تو آن ‌شب مملو از سخن بودم 
               فکر می‌کنم گاهی : آنکه بود، من بودم؟ 

               آنکه شعرها می‌خواند، آنکه التماست کرد 
               می‌روی برو ... اما، زودتر کمی برگرد 

               بی‌جواب گم می‌شد سايه‌ات ميان شب 
               تا سپيده باريديم : من و آسمان شب 

               بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی 
              حس مبهمی می‌گفت: میروی میروی نمی‌آي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط غروب | 

انقدر سريع اتفاق ميفته كه خودتم نمی فهمي؟؟؟... يه روزی انقدر دوسش داری كه حاضری به خاطرش از همه چيزت بگذري...از غرورت...از خوشيات...حتی از زندگيت...حاضری برای اينكه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...غصه نخوره...هر كاری بكني....خودت عذاب بكشی ولی گريه شو نبيني...حاضری هر كاری كنی تا فقط يه لحظه بهت نگاه كنه و با اون چشمايی كه ازش شيطنت و مهربونی ميباره صدات كنه...

وای كه چه روزايی گذشت كه به خاطرش غصه خوردي...گريه كردي...از نامهربونيهاش...بی وفايی هاش...غرور بيجاش...دلت شكست ولی به روی خودت نياوردي...هر چقدر او نامهربونی كرد تو مهربونی كردي....هر قدر ناز كرد نازشو كشيدي...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه همه چيز خوب ميشه...

چه روزايی كه به اميد ديدنش گذروندي...و چه شبايی كه از غصه ی دوريش تا خود صبح بی صدا اشك ريختي...ولی راستش هر آدمی يه ظرفيتی داره...وقتی از حدش بگذره ديگه محبت كردنم بی معنی ميشه....

گاهی وقتا انقدر به يكی خوبی می كنی كه ديگه فكر می كنه اين مهربونيا وظيفته...اونوقته كه يه چيزی ته دلت می شكنه...انقدر جواب مهربونياتو با نامهربونی ميده...انقدر در جواب لبخندت اخم می كنه ...و انقدر احساس و فكر و قلبتو به بازی می گيره.......كه....كه كم كم حس تو عوض ميشه...دوباره غرورت واست مهم ميشه....ديگه حاضر نيستی به خاطرش غرورتو خرد كني....ديگه از ديدن اشكاش كلافه نميشي....ديگه با نگاه كردن به چشاش دلت هری نمی ريزه پايين...ديگه نازشو نمی كشي....

آره....ديگه ديدنش واست رويا نيست...ديگه از تماس دستاش و حس حرارت بدنش احساس خوبی نداري....ديگه از دوريش غصه نمی خوري...حالا می فهمی كه چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم كردي...و حسرت ميخوري....چون...چون....ديگه دوسش نداري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:8  توسط غروب | 

شاید بیشتر از دو ساله که قلمم برای گفتن حرفای دلم به تو روی کاغذ نچرخیده ، شاید بیشتر از دو ساله که آرزوی دوباره دیدنت عقده ی همیشگی یه خداحافظی ساده روتو دلم نگه داشته ، خداحافظی ای که مثل نسیمی بوزه و شمع امید دوباره دیدنت رو واسه همیشه خاموش کنه ، شاید بیشتر از دو ساله که فرستادمت توی دفتر خاطرات قلبم . یه وقتایی به یاد روزای قشنگی که داشتیم ورقش می زنم واز سادگی از دست دادنت به خودم لبخند می زنم ، لبخند تلخی که بهم یادآوری می کنه فاصله ی میان با هم بودن و تنهایی چقدر نازکه .یاد اون روزایی که قلمم ، حرفای دلم و روی کاغذ خط خطی می کرد بخیر ، پاکتای نامه های پست نشده ای که خودم پستچی شون بودم و به دستت می رسوندم . یادمه خیلی دوسشون داشتی ، خط به خطشون و حفظ می کردی و از اون همه دلسوزیام خجالت می کشیدی .چند وقت پیش داشتم جمله هایی رو که بچه ها به عنوان یه یادگاری سرهم می کردن و توی دفتر خاطراتم واسم می نوشتم و می خوندم . ته همه حرفاشون می نوشتن :انشاالله زیر سایه ی پدر و مادرت خوشبخت زندگی کنی ،

ولی وقتی به نوشته تو رسیدم ، چندتا مروارید کوچیک توی چشمم حلقه زد ، تو تنها کسی بودی که نوشته بودی : امیدوارم زیر سایه ی حق پیروز و موفق باشی .

می دونی چرا گریه م گرفت ؟ چون فهمیدم حتی بی کس ترین آدمام توی زندگی شون کسی رو دارن که زیر سایه ی اون رنگ خوشی هم توی رنگین کمون آسمون زندگی شون جایی داشته باشه . با اینکه همیشه بهم می گفتی بخاطر کارای بدت هیچ وقت روت نمیشه بری سراغش و باهاش حرف بزنی ، اما می دونستم اون تنها کسی هست که همیشه همه ی اسرار و دلتنگی هات رو باهاش در میون میذاشتی . همیشه هم توی آخر همه ی حرفات ازش موفقیت من و طلب می کردی .خیلی دوستت داشتم ، با وجود تموم سیاهی هایی که عامل بوجود اومدنشون اول پدر و مادرت بودن و بعد خودت بودی ، چون می دونستم تو سینه ی تو یه قلب خیلی پاکه که حاضر نیست ببینه چشمای کسی از زور غم بارونی شده .

دلم خیلی برات تنگ شده ، همیشه و هرروز به یادتم ، همیشه و هرروز برات دعا می کنم و آرزو می کنم یه روزی واسه همیشه راه به سمت خدا روطی کنی ، نه این جاده ای که الان مسافرشی .

امروز روز تولدته ، روزی که خودت اون و به عنوان بدترین روز از روزای خلقت میدونستی و من به عنوان روز به وجود اومدن یه دوست خوب .

گاهی به خودم میگم اون که تو رو فراموش کرد ، تو چرا دائم به یادشی و سعی می کنم از سلسله ی ذهنم و یادآوری خاطراتم بیرون بندازمت ، اما یه چیزی همیشه تو قلبم میگه تو هم همیشه به یادمی و گاهی ازگوشه و کنار یواشکی نگام می کنی تا از دلتنگی هات کم بشه ، ولی باید بگم خیلی بی معرفتی چون منم دلم می خواد که ببینمت .

می دونم چرا رفتی ، می دونم چرا من و تو حسرت خداحافظیت گذاشتی ، می دونم چرا بدقول شدی و بیخیالم ، می دونم همه ی این ها رو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:6  توسط غروب | 

روزی که داشتم می مردم ، دلمو به تو سپردم
گفتم اونو خوب بگردون ، من اونو جایی نبردم

نازنین اونو نرنجون ، آخه اون تنها ترینه

جز تو ، اون جایی نداره میون این همه سینه

نمی خوام یه روز ببینم ، دلمو تو دست گرفتی

می خوای از خودت برونی ، دل به بیگانگی بستی

به خدا دلی شکستن گناه بزرگی اینجاست

   نمی بخشمت ببینم اونو بی گناه شکستی 
   با خودت یه لحظه فکر کن ، دل من گناه نداره
... 
 وقتی که بیای به اینجا ، این کارت جواب نداره
... 
  روزی هم وقت وداع ، تو از این زمونه می شه
 
   اون موقع می خوام ببینم ، دل تو مال کی میشه
 
    پس بیا اونو نگه دار ، اونو تو تنهایی نگذار
 
   لا اقل ولش که کردی ، بگو که خدا نگه دار...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:3  توسط غروب | 

خودت گفتی :واسه نوشتن برم سراغ دلم بزارم اون حرف بزنه ...
حالا رفتم سراغش واسه اینکه اون بگه و من بنویسم حرفاش غریب، برام اشنا نیست ...!میگه طاقتش تموم شده ، می گه اخه تا به کی باید ساکت باشه و فقط بشکنه و تو خودش گریه کنه تا کی ؟؟؟

آخه یه دل مگه تا چقدر می تونه تحمل داشته باشه ؟تا کی می تونه بخنده اونم خنده غم ؟؟ تا کی مواظب این باشه نکنه با حرفاش دلی رو نشکنه ... تا کی سکوت ...؟ تا کی می خواد دل خوش باشه که همه صلاحشو می خوان...؟؟؟

اون تازه فهمیده که هیچ کس به فکرش نیست،همه می خوان فقط به خواسته های خودشون برسن و حرف خودشون و بگن ،
نمی دونن چی داره سرش می یاد شایدم مهم نباشه ...!!!
گذاشتنش زیر پا و له ش می کنند . تا حالا ساکت بوده ...اما...دیگه نمی تونه اشکاشو مخفی کنه ،دیگه نمی تونه امید روزای روشن و به خودش بده آخه هر روزی که می گذره واسش تیره تر می شه
...!!
اما بازم غمگین ، میگه یه بار ... ولی شکستم بد تر از همیشه و بازم تصمیم به سکوت گرفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط غروب | 

گفتم بمان بهر خدا ... گفتي خداخافظ
گفتم ببر با خود مرا...گفتي خداحافظ
گفتم تو از من در مسيرِ روشن ...ِ پيوند آخر ...چه ديدي جز وفا ...گفتي خداحافظ
گفتم نمي خواهي مرا؟!باشد..نخواه..اما ايکاش مي گفتي چرا...گفتي خداخافظ
گفتم برو! باشد! خدا يارت... به ديدارت مي آيم .. اما کي؟ کجا؟ گفتي خداخافظ
اي واي از دلبستگي.. اي داد از عادت... معتاد خود کردي مرا.. گفتي خداحافظ

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري .

در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم.چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:59  توسط غروب | 

از هر آنچه هست لذت ببرم و براي رسيدن به آنچه كه با آن بودن برايم لذت بخش است ، تلاش كنم .

به من آموخت ، كه من در لحظات زيادي مصلحت خويش را نمي دانم و براي آنچه كه به ضرر خودم است از خدا ياري مي خواهم و خدا مانند يك معلم مهربان و دلسوز به من صبر كردن آموخت و من روزهاي زيادي امتحان صبر مي دهم .

گاهي اين امتحان را با نمره ي عالي قبول مي شوم وقتي به لحظه اي مي رسم كه مي فهمم چه خوب كه صبر كردم وآنچه را به دست مي آورم كه نتيجه ي صبر من است و شيرين است ، تا ابد ....

و گاهي هم از اين امتحان سربلند بيرون نمي آيم وقتي آنچنان برآنچه دلم مي خواهد اصرار مي كنم كه خدا فقط به خاطر اصرار من و فقط به خاطر اينكه دل من نشكند ، آنچه كه مي خواهم به من مي دهد ، خوشحال مي شوم .. اما خون جگريست كه قيمت اين خوشحاليست و لحظه اي فرا مي رسد كه خود آرزوي نبودن آن را مي كنم و اين است نتيجه ي عدم اطمينان كامل به خدا ......

زندگي به من آموخت

هر انساني كه در روز هاي زندگي من قرار مي گيرد ، دنيايي است مملو از خوبي ها و بدي ها ، تجربه ها ، شادي ها و غم ها ....و اورا خداست كه در كنار من قرار داده تا كشفش كنم ، تا او مرا و من او را ياري دهم و با هم همسفر شويم و در اين سفر با شناخت يكديگر ، خود را بشناسيم و خود را كشف كنيم ....

زندگي به من آموخت

آن لحظه كه به دوستم مهرباني مي كنم ، احترام مي گذارم ، لبخند مي زنم ، عشق مي ورزم و كمك مي كنم در واقع به خودم مهرباني كرده ام ، احترام گذاشته ام ، لبخند زده ام ، عشق ورزيده ام و كمك كرده ام ...

پس آنچه را كه دوست دارم كه دوستم برايم انجام دهم ، خود بايد براي دوستم انجام دهم ...

زندگي به من آموخت

گاهي هم بايد گريه كرد ، حسرت خورد و آه كشيد ..... اما فقط گاهي ......

بايد براي آينده اي تلاش كرد كه هرآنچه اكنون حسرتش را مي خوري داشته باشد تا ديگر برايش گريه نكني و حسرتش را نخوري

زندگي به من آموخت

هرآنچه كه براي به دست آوردنش زحمت كشيده ام ، غصه خوردم و گريه كرده ام برايم دوست داشتني و عزيز است و تا ابد برايم مي ماند ...

و گاه كه بدون زحمت در برابر من چيزي يا كسي قرار مي گيرد كه دوستش دارم و برايم عزيز است تنها در صورتي تا ابد برايم مي ماند كه براي در كنار او ماندن زحمت بكشم ، غصه بخورم و گريه كنم ....

و زندگي به من آموخت

تك تك دوستانم ستاره هاي درخشان آسمان قلبم هستند و كيست كه از آسمان پر ستاره لذت بنرد و از افتادن ستاره اي اندوهگين نشود ...

......ستاره هاي قلب من، هميشه درخشان ترين باشيد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط غروب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به وبلاگم
خوش اومدیدمن
غروب هستم
امیدوارم لحظات
خوبی در این وب
داشته باشید
_________________

زبانم را نمي داني نگاهم
رانمي بيني زاشكم بي
خبرماندي وآهم رانمي بيني
سخن ها خفته در چشمم
نگاهم صدزبان دارد چرااي
بي وفا طرز نگاهم رانمي بيني
چرا يكدم كنارمن نمي ماني
چرايكدم بيادمن نمي آيي
بياد آور بيادآوركه آن روزطلايي
را بيادآوربياد آور
____________________
هميشه انقدر ساده نرو
و مگذر لااقل نگاهي به
پشت سرت کن...!
شايد کسي در پي تو
مي دود و نامت را با
صداي بي صدايي فرياد
ميزند...! و تو... هيچ وقت
او را نديده اي
____________________
من ازدل تنگی دارم میمیرم

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
نویسندگان
غروب
غروب
پیوندها
لحظه اي باماباش
همدم خاطره هادرلحظه تنهايي
بهار
موزيك وكدهاي موزيك
يكي رادوست مي دارم
دل نوشته هاي بهاره
سوز دل تنها
دخترك باكره
بنام حضرت دوست
هزارويك شب
دلم تنگه
برق صنعتي و الكترونيك صنعتي
بنام آنكه دوستش داريم
طراحی لوگو و بنر
عشق يعني تحمل
مادر تنها واژه خوبیها
غـــــــــــــربت گلـــــــــــــــــها
ღღدو راز عشقღღ
""بوسه""
فقط عکس
بازار عکس ایران
ریتم متمدن = ریتم شرقی
درباره سخت افزار کامپیوتر
برنامه های موبایل و هک موبایل و عکس
کسب درآمد کاملا قانونی
مطالب احساساتی
گلشیفته فراهانی(ایمان)
––•(-• بهترينها...•-)•––
بی کسی نیلوفر
عاشق شدی؟؟"نترس"
به نام خالق یکتا
عکس بازیگران سینما و تلویزیون
به نام خداي ليلي ومجنون
من نادیا 19 سال دارم
تنهاترین شازده کوچولو
عشق و جنون
*..اهورا رایکا..*
عاشق کوچک
فقط مجیدخراطها
***دانلود و اموزش***
***ارزوی عاشق***
چشمان خیس من
پسری بنام غم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ