![]() |
![]() |
|
|
يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق ميرم و مي ميرم جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم يه زيبا نگاهش به موجا يه عاشق بي ساحل تو دريا پرياي دريا من امشب مي ميرم از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق ميرم و مي ميرم جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم من عاشق بي قايق تو دريا چشمامو مي بندم بي رويا يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق ميرم و مي ميرم جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:42 توسط غروب |
|
|
من دیگه حوصله ی عا شقی رو ندارم
هرکی باشه پا رو دلم میزارم خسته ام خسته از این حرفای عاشقونه خسته از این قهرای بی بهونه بسکه تو ای دل به این در به اون در زدی سرتو تو سینه به این ور به اون ور زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی یادته چطور تو مستی پای رفتنم رو بستی اونروزی که از تو چشمام افتادی زمین شکستی رفتی زندگی رو باختی دیگه کار ما رو ساختی آخه ای دل دیونه کاشکی عشقو میشناختی من دیگه حوصله ی عا شقی رو ندارم هرکی باشه پا رو دلم میزارم خسته ام خسته از این حرفای عاشقونه خسته از این قهرای بی بهونه بسکه تو ای دل به این در به اون در زدی سرتو تو سینه به این ور به اون ور زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی یادته چطور تو مستی پای رفتنم رو بستی اونروزی که از تو چشمام افتادی زمین شکستی رفتی زندگی رو باختی دیگه کار ما رو ساختی آخه ای دل دیونه کاشکی عشقو میشناختی من دیگه حوصله ی عا شقی رو ندارم هرکی باشه پا رو دلم میزارم خسته ام خسته از این حرفای عاشقونه خسته از این قهرای بی بهونه بسکه تو ای دل به این در به اون در زدی سرتو تو سینه به این ور به اون ور زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی بسکه تو ای دل به این در به اون در زدی سرتو تو سینه به این ور به اون ور زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی بسکه تو ای دل به این در به اون در زدی سرتو تو سینه به این ور به اون ور زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی کشتی خودت رو تو از بس که پر پر زدی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:41 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به وبلاگم
خوش اومدیدمن غروب هستم امیدوارم لحظات خوبی در این وب داشته باشید _________________ زبانم را نمي داني نگاهم رانمي بيني زاشكم بي خبرماندي وآهم رانمي بيني سخن ها خفته در چشمم نگاهم صدزبان دارد چرااي بي وفا طرز نگاهم رانمي بيني چرا يكدم كنارمن نمي ماني چرايكدم بيادمن نمي آيي بياد آور بيادآوركه آن روزطلايي را بيادآوربياد آور ____________________ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي ____________________ من ازدل تنگی دارم میمیرم |
| نویسندگان |
|
غروب غروب |
|
RSS
|