![]() |
![]() |
|
|
ندانستم......
ندانستم که من کيستم....... ولي دانستم تو کي هستي........ ندانستم که عاشق کيست... ولي دانستم عشق چيست....... احساس نکردم شب روز ميگذرد... ولي احساس کردم تويي که ميگذري... چشمانم به روشنايي جوابي نمي گفت..... چشمانم تو را جواب گفت.... دست هايم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگيرم.... قلبم را خواهم بست تا هيچ کس ديگري وارد آن نشود.... چشمانم را خواهم بست تا تصويري غير از تو در آن نقش نگيرد.... زبانم را خواهم بست تا بستن در هاي بسته را نگوييم.... گوش هايم را خوام بست تا صداي عشق از ان بيرو نرود... نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را هميشه ببينم... احساس نکردم تکه آينه عشق در قلبم فرو رفت.... احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت..... احساس نکردم روزي خواهم شکست..... روزي خواهم گريست... روزي خواهم رفت به آن طرف آينه.... آينه اي که تکه اش در قلبم است... و نور زندگي من ... و توان زندگي ام... ندانستم زمستان کي گذشت... ندانستم بهار آمد.... ندانستم بهار هم دارد مي رود... فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن ها رو تماشا ميکنيم... تماشا ميکنيم و براي روزهاي که بر نمي گردند اشک ميريزيم...... ندانستم زندگي چيست.....بلکه دانستم زندگي کردن چيست... ندانستم دستانم به هم ميرسند.... دانستم دستانم به تو نمي رسند.... نگاهم تورا نخواهد ديد.....قلبم تورا خواهد ديد.... بعد از همه ندانسته هايم.... دانستم که دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو... و دانستم که عشقم براي تو است......و من عشق تو.... من منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 0:57 توسط غروب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به وبلاگم
خوش اومدیدمن غروب هستم امیدوارم لحظات خوبی در این وب داشته باشید _________________ زبانم را نمي داني نگاهم رانمي بيني زاشكم بي خبرماندي وآهم رانمي بيني سخن ها خفته در چشمم نگاهم صدزبان دارد چرااي بي وفا طرز نگاهم رانمي بيني چرا يكدم كنارمن نمي ماني چرايكدم بيادمن نمي آيي بياد آور بيادآوركه آن روزطلايي را بيادآوربياد آور ____________________ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي ____________________ من ازدل تنگی دارم میمیرم |
| نویسندگان |
|
غروب غروب |
|
RSS
|